مؤلف مجهول
315
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
خبردار ساخته بود كه اين نوع ذات شريفى به سروقت مايان تشريف مىآرد . مدتى برين گذشت ، تا قافله به روم رسيد . آن درويش استقبال كرد به صد و پنجاه كس ، و مصافحه ظاهرا بينهما واقع شد . و درويش مجاور از احوال شيخ به اهل « 1 » قافله بيان كرد . آنها در تعجب ماندند و با همديگر گفتند : عجب حالى ! كه اين شخص چندگاه است كه به مايان همراه است و يكى از مايان را اطلاع بر حال او نيست ؟ عجب است كه تو ناديده به او گرويده « 2 » و آشنايى كرده ( اى ) آن درويش گفت : اى ياران ! بدانيد كه درويشان از ميثاق « 3 » خود خبر دارند ، اين مقدار چيزها « 4 » جزويست . بعده در مقام اين شد كه به جماعت خود انابت كند . شيخ گفت : اى درويش ! انابت تو موقوف باشد تا آن زمان « 5 » كه به عنايت خداى تعالى به مكهء معظمه مشرف شويم . اگر توفيق شود مراجعت كنيم ، يا آنكه همراه يكديگر باشيم تا آنكه « 6 » رخصت و اشارت چه شود ، آنگاه هيچ « 7 » مانع نيست هرچه گويى آن كنم . درويش به جان قبول كرد و همراه شد . به مرور ايام به عنايت بىعلت به مكه مشرف شدند و به طواف مشغول گشتند . پنج شوط « 8 » كرده بودند كه آوازى به گوش شيخ آمد « 9 » كه : اى عباس ! حج تو مقبول شد و از آن اين صد و پنجاه تن درويش كه محض از براى رضاى حق سبحانه و تعالى همراهى كردند از براى خشنودى تو در درگاه احدى قبول افتاد . باقى طواف را شب به جاى بيار . شيخ بسى خوشحال شد ، و از طواف بازگشت . روز به آخر آمد و شب درآمد ، و پاسى از شب گذشت . شيخ تنها به طواف مشغول شد و تمام كرد . بعد از اتمام « 10 » طواف سر نياز « 11 » به آستانهء بىنيازى نهاد و حاجت خواست . درين حين آوازى شنيد كه : اى عباس ! ما حاجت ترا كه هرچه خواستى روا كرديم ، اكنون تو نيز حاجت بندههاى مرا روا كن و برآور ! اين ندا كه به گوش حضرت شيخ رسيد زبان عجز و نياز در درگاه حضرت بىنياز بگشاد و گفت : پاكا و پروردگارا ! من عاجز درمانده را به همه احتياج است ، ديگرى را به من چه احتياج افتد كه « 12 » حاجت او را روا كنم ؟ باز آواز آمد كه : اى عباس ! دنيا را سير كن كه محتاجان بسيارند كه « 13 » احتياج به ديگرى دارند . چون « 14 » اين ندا بشنيد ، سر از مناجات برداشت ، ديد كه صبح نزديك آمده است . از حرم بيرون آمد . اين حال شيخ به درويش ابو سعيد رومى معلوم شد . به مجردى كه حضرت شيخ از حرم بيرون آمد ، شيخ ابو سعيد برخاست « 15 » و گفت : السلام عليك اى بزرگوار ! مژدهء خير مباركت باد !
--> ( 1 ) - ب : - باهل قافله ( 2 ) - ب : - گرويده و ( 3 ) - ب : مشتاق ( 4 ) - ب : جزها ( 5 ) - ب : تا زمانى كه ( 6 ) - ب ، ت : - آنكه ( 7 ) - ب : - هيچ ( 8 ) - ب : شوة ( 9 ) - ب : رسيد ( 10 ) - ب : تمامى ( 11 ) - ب : - نياز ( 12 ) - ب : - كه ( 13 ) - ب : - كه ( 14 ) - الف : - چون ( 15 ) - ب : برخواست